تبليغاتX
عسل بانو
درد دل(این نوشته ها حرف های دل من هستند و کپی برداری از آنها سرقت ادبی محسوب می شود.)
بعداز مدتها اومدم سری به وبلاگم بزنم ببینم چه خبره وقتی رسیدم دیدم این طفلک هم مثل من غریب نشسته خیلی دلمو سوزوند،درسته وب من جزابیت نداره چون من مثل شماها هرروز نمیتونم سرگرم درست کردن زیبایی وبم باشم،به قولی دیگه از ما گذشته،فقط واسه دلم مینویسم و بس.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 1:31  توسط مینو | 
 

بیشتر از 20 روزه که هیچ خبری ازت ندارم خیلی خوشحالم که کم کم دارم فراموشت میکنم. یه زمانی نمیخواستم هیچیک از ما حتی برای لحظه ای همدیگه رو فراموش کنیم ولی الان فراموش کردنت برام شده یه آرزو. وقتی که نتونم تو رو داشته باشم و اینو وخودم هم بدونم که هرگز قرار نیست که به هم برسیم فکر کردن به تو تمام وجود منو داغون میکنه به خاطر همه این دلایل دوست دارم فراموشت کنم. آرزو های مرده ی خودم رو فراموش میکنم، سعی میکنم آرزوهای تازه ای داشته باشم با اهدافی که به زندگی من شادی بده. اگه قرار باشه که من زندگی شادی داشته باشم و خوشبخت زندگی کنم با هر کسی باشم خوشبختم، ولی اگر قرار باشه که زندگی پر درد و غمی داشته باشم اون سرنوشت همیشه با منه. گلم سرنوشت را نمیتوان از سر،نوشت.حالا دیگه قانعم به هر آنچه که خداوند برایم مقدر کرده.نمیخواهم با رنج بسیار زندگی را انتخاب کنم که لحظه ای بر من است و لحظه ای با من

برایم دعا کن...............................

 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 21:13  توسط مینو | 

 

 

تقدیم به تنها آبیم :

آسمان را به تو تقدیم می کنم ای آبی من، به تو ای همیشه نو بهار، به تو ای شاهد تنهای من .

به تو تقدیم می کنم، ستاره ها ،پرنده ها یا تنها چکاوک عشق را. به تو ای شکوفه تنومند دلم، به تو ای شراره پرکش جانسوزترم.

به تو که همچون ستاره ای رخوه کرده ای به آسمان محبت.

به تو که همچون ملائک جای گرفته ای در جای جای تنم، به تو که نتوان یافت تو را در میان گلها، به تو که نتوان ساخت قصر تو را در سیاهی ها، به تو که می درخشی در سیاهی آسمان، به تو که پر می کشی در سپیدی روزها، به تو هدیه می کنم تمام آبی ها را، به تو هدیه می کنم تمام زیبا یی ها را.

به تو هدیه می کنم شراره ها، ترانه ها، یا  تنها نوای  لب را ، به تو که بی تو نتوان پرواز کرد، به تو که بی تو نتوان فریاد زد، به تو که در حال نزدیک به منی، به تو که تمام بی قراری های دلمی.

به تو که بردهای عشقم، زندگی ام، روحم، تمام امید و هستیم را با خودت.

ربا ینده دلم تنها تویی ای آبی من                              سراینده غمم تنها تویی ای ساقی من

تو را با بهترین واژه ها خواهم سرود، تو را در مه ترین راهها خواهم ربود.

نه به قرمز نه به سرخابی و نارنجی و سبز، تنها به تو ای آبی من، ای آبی تنهایی من دل بستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 18:7  توسط مینو | 

:

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگویید :

من می شناختم او را نام تو را همیشه بر لب داشت. آن شکسته دل، آن عاشق بی نام و نشان.

روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید : هر روز پای پنجره غمگین نشسته بودو گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو، در باغ کوچک همسایه شبها به کارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می کشید و در تصورش تصویر تو بلند ترین سرو باغ را تحقیر می کرد.

روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید :

او پاک زیست، پاکتر از چشمه های نور؛ همچون زلال اشک یا چون زلال قطره ی باران به نو بهار

آن کوه استقامت، آن کوه استوار، وقتی به یاد روی تو می بود می گریست.

روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید :

او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای از عمر خویش خواست. اما برای دیدن تو چشم خویش را،آن در سرشک غوطه ور، آن چشم پاک را، پنداشت آلوده است و لایق دیدن یار نیست .

روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید:

آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست، آن نام خوب برلب لرزان او نشست. شاید-روزی اگر......

چه...؟ او....؟ نه آه..................نمی آید. .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:41  توسط مینو | 

کاش دریای چشمانت را بر شوره زار تنهایی ام جاری کنی. کاش مواج و بی انتها بر پاهای خسته ام تسکینی بخشی.

کاش چون قایقی بر ساحل نشینی و پا بر روی قلوه سنگهای دلم گذاری.

کاش بارانی باشی در کویر و خار و خس خشکیده را جان بخشی .

کاش آن وقت که خورشید بر چشمانم خیره می شود چون ابری چشمه ی نگاهم را منجی باشی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:58  توسط مینو | 

باد انگار که شب،برده بود از یاد رنگ و بوی گل یاس.

ماه با رنگ سفید گویی از شب ترسیده بود.

زرد شد روی گل سرخ، خشکید شمعدانی در گلدان.

خوابید درخت همیشه سبز روبروی خانه.

دل کبوتر گرفت،چشمان باغبان در انتظار سحر.

خورشید نبود تا بتابد، خورشید می گریست.

باران زمزمه کرد و امیدی نو به باغچه داد و نویدی بهاری سرود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:35  توسط مینو | 

 

تو که آهنگ صدایت لطافت و ترنم گیاه را در آغوش دارد. تو که گرمی نگاهت چون ستاره ای هدایتگر شبهای تنهایی ام است. تو که دستان پر نجابتت تکیه گاه شانه های لرزانم است. با توام ای پاکتر از چشمه و ای صافتر از آیینه. می خواهم برایت قصه ی دلهای پاک و شرم چشمان عاشق را بگویم، روزی که قلبم تپید ندانستم و آرامش کردم، دستم را بر پیشانی تبدارش گذاشتم و تا صبح پرستاریش کردم. روزی که چشمانم گریست نفهمیدم و دانه های اشکش را یکی پس از دیگری چیدم. حال که دستانم می لرزند دیگر مرحمی برایش نیست، دیگر نمی خواهم آرامشان کنم، دیگر دستی نیست تا تسکینی بخش روزهای بی کسی شان باشد. می خواهم بگویم تا از یاد نبرم، هرگز فراموش نخواهم کرد روزی قلبم برای چه تپید، هرگز از یاد نخواهم برد که چرا چشمانم از من گله دارند، می نویسم تا فراموش نکنم روزی را که نخواهمت داشت، فراموش نخواهم کرد سایه وار آمدنت را، چون برق درخشیدن و چون شمع خاموش شدنت را. می دانم که هرگز قلبم آرام نخواهد گرفت، می دانم که چشمانم همیشه منتظر خواهند بود. آری انتظار، چقدر این واژه مرا می رنجاند. انتظار را خط می زنم ولی می دانم همیشه منتظرت خواهم ماند.

باز هم تنها خواهم ماند. تنها تر از همیشه. وقتی پری دریایی تو را به دست من سپرد، هیچ نگفت، ولی رد پای مسافری بود چون جاده ای که آمد ورفت در آن مفهومی نداشت. مسافرم به ستاره ها بگو که چقدر رفتنت مرا می رنجاند. به ابر ها بسپار که همیشه ببارند و به ماه بگو پشت پنجره ی اتاقم سرک بکشد، بگو که شاید کسی منتظر آواز پزستو ها بماند،بگو که شاید کسی تا ابد منتظر رویش شقایقها بماند، بماند و چشم بدارد و تا آخر که انتظار، چشمانش را بر هم رساند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 20:0  توسط مینو | 

کاش می دانستی بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم

خبر دعوت دیدار چو از راه رسید

پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور،زود برخیز ز جا

جامه تنگ در آر

و سرا پا به سفیدی تو در آ

و به چشمم گفتم: باورت می شود ای چشم به ره ماندن خیس

که پس از این مدت ز تو دعوت شده است ؟

چشم خندید و به اشک گفت برو

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه،با تو ام کاری نیست

و به دستان رهایم گفتم: کف بر هم بزنید.

هر چه غم بود گذشت،دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده

وقت آن است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت هر چه باشد بلد راه تویی

ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت: مرحمت کم نشود

گویا با من بنشسته دگر کاری نیست

از اینجا بروم

پنجه از مو به در اورده بدان شانه زدم وبه لبها گفتم:

خنده ات را بردار دست در دست تبسم بگذار

و نبینم دگر که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی

سینه فریاد کشید: من نشان خواهم کرد قاب نامش را در طاقچه ام

وهوای خودش ،یادش را در حافظه ام

مژده دادم به نگاهم گفتم:نذر دیدار قبول افتاده است

ومبارک باشد وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب

وتپشهای دلم را گفتم: اندکی آهسته آبرویم نبری

پایکوبی ز چه بر پا کردی؟

پای بر سینه چنان طبل نکوب

نفسم را گفتم:جان کیوان تو دگر بند نیا

اشک شوقی آمد

تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود:

همچو دستمال حریر،بنشان برق نگاه

پای در راه شدم

دل به مغزم می گفت:من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی

من به تو می گفتم:او مرا خواهد خواند و مرا خواهد دید

سر به آرامی گفت:خوب چه می دانستم

من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست

و نمی دانستم بین تو با دل او حرف صد پیوند است

من گمان می کردم 000

سینه فریاد کشید،خوب فراموش کنید

هر چه بودست گذشت

حرف از غصه و من گفتم و اندیشه بس است

به ملاقات بیندیش و نشاط

آفرین پای عزیز،قدمت را قربان

تندتر راه برو طاقتم طاق شده است

چشم برقی می زد

اشک بر گونه نوازش می کرد

لب به لبخند،تبسم می کرد

مرغ قلبم با شوق،سر به دیوار قفس می کوبید

تاب ماندن به قفس هیچ نداشت

دست بر هم می خورد

نفس از شوق،دم سینه تعارف می کرد

سینه بر طبلخودش می کوبید

عقل شرمنده به آرامی گفت:راه را گم نکنیم!!

خاطرم خنده به لب گفت:نترس

نگران هیچ نباش سفر منزل دوست،کار هر روز من است

چشم بر هم بگذار ،دل تو را خواهد برد

سربه پا گفت کمی آهسته،بگذارید که من هم برسم

دل به سر گفت شتاب،تو هنوزم عقبی !!!

سینه خندید و بگفت :دست خالی ز چه روی

این همه هدیه کجا،چیزی نیست

چشم را گریه شوق

قلب را عشق بزرگ

سینه،یک سینه سخن

روح را شوق وصال

لب پر از ذکر حبیب،خاطر آکنده یاد

کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد

شوق دیدار نباتی آورد

کام جانم شیرین

پای تا سر همه اندیشه وصل

.....

وه چه رویای قشنگی دیدم

خواب،ای موهبت خالق پاک

خواب را دریابم

که در آن می توان با تو سخن گفت و شنید

خواب دنیای توانایی هاست

خواب،سهم من و تو و دیدار شماست

خواب دنیای فراموشی هاست

خواب را دریابم

که تو در خواب مرا خواهی خواست

که تو در خواب مرا مرا خواهی خواند

که در خواب به من خواهی گفت:

تو به دیدار من آ

آه،کاش می دانستی

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت،من چه حالی دارم

پلک دل باز پرید

خواب را دریابم

من به میهمانی دیدار تو می اندیشم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 19:56  توسط مینو | 
دوست داشتن و عاشق بودن را باید از دریا به ساحل آموخت که روز و شب همدیگر را با عشق به آغوش میکشند              

برای من که دلم غروب پاییز است                صدای گرم تو از دور دل انگیز است

تو از کدام گلستانی ای همیشه بهار            که سر تا پایت از غنچه گلریز است

اشکی که بی صداست،پشتی که بی پناهست،دستی که بسته است،پایی که خسته است،دل را که عاشق است،حرفی که صادق است،شرمی که اشناست دریای من است ارزانی تو.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:44  توسط مینو | 
خانه ام وقتی میایی مال تو                                هر چه دارم غیر تنهایی تمامش مال تو

صد دو بیتی دارم و حتی یک بغل                          شعر های خوب نیمایی تما مش مال تو

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:31  توسط مینو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
با سلام به دوستانی که با نظرات خود منو مفتخر می کنید می تونم بگم که این وبلاگ شاید به پای هنر شما عزیزان نرسد ولی راهی برا سبک شدنه.
گون از نسیم پرسید به کجا چنین شتابان به هر آن کجا که باشد به جز این سرا،سرایم

نوشته های پیشین
88/01/08 - 88/01/14
87/06/08 - 87/06/14
86/12/22 - 86/12/29
86/10/22 - 86/10/30
86/10/05 - 86/10/21
86/10/08 - 86/10/14
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM